عاشق و زان ولایت نیست
گر نه هر غنچه پرده باغی ست غیرت و رشک را سرایت نیست
مبتدی باشد اندر این ره عشق آنک او واقف از بدایت نیست
نیست شو نیست از خودی زیرا بتر از هستیت جنایت نیست
هیچ راعی مشو رعیت شو راعیی جز سد رعایت نیست
بس بدی بنده را کفی بالله لیکش این دانش و کفایت نیست
گوید این مشکل و کنایاتست این صریح است این کنایت نیست
پای کوری به کوزه ای برزد گفت فراش را وقایت نیست
کوزه و کاسه چیست بر سر ره راه را زین خزف نقایت نیست
کوزه ها را ز راه برگیرید یا که فراش در سعایت نیست
گفت ای کور کوزه بر ره نیست لیک بر ره تو را درایت نیست
ره رها کرده ای سوی کوزه می روی آن بجز غوایت نیست
خواجه جز مستی تو در ره دین آیتی ز ابتدا و غایت نیست
آیتی تو و طالب آیت به ز آیت طلب خود آیت نیست
بی رهی ور نه در ره کوشش هیچ کوشنده بی جرایت نیست
چونک مثقال ذره یره است ذره زله بی نکایت نیست
ذره خیر بی گشادی نیست چشم بگشا اگر عمایت نیست
هر نباتی نشانی آب است چیست کان را از او جبایت نیست
بس کن این آب را نشانی هاست تشنه را حاجت وصایت نیست
500
قبله امروز جز شهنشه نیست هر که آید به در بگو ره نیست
عذر گو وز بهانه آگه باش همه خفتند و یک کس آگه نیست
نگذارد نه کوته و نه دراز آتشی کو دراز و کوته نیست
در چه طبع تو خیالاتست یوسفی بی خیال در چه نیست
چون که گندم رسید مغز آکند همره ماست و همره که نیست
پاره پاره کند یکایک را عشق آن یک که پاره ده نیست
گه گهی می کشند گوش تو را سوی آن عالمی که گه گه نیست
شمس تبریز شاه ترکانست رو به صحرا که شه به خرگه نیست
501
امشب از چشم و مغز خواب گریخت دید دل را چنین خراب گریخت
خواب دل را خراب دید و یباب بی نمک بود از این کباب گریخت
خواب مسکین به زیر پنجه عشق زخم ها خورد وز اضطراب گریخت
عشق همچون نهنگ لب بگشاد خواب چون ماهی اندر آب گریخت
خواب چون دید خصم بی زنهار مول مولی بزد شتاب گریخت
ماه ما شب برآمد و این خواب همچو سایه ز آفتاب گریخت
خواب چون دید دولت بیدار همچو گنجشک از عقاب گریخت
شکرلله همای بازآمد چونک باز آمد این غراب گریخت
عشق از خواب یک سوالی کرد چون فروماند از جواب گریخت
خواب می بست شش جهت را در چون خدا کرد فتح باب گریخت
شمس تبریز از خیالت خواب چون خطاییست کز صواب گریخت
شارژ موبایل...
ما را در سایت شارژ موبایل دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: faryad
بازدید: 95
تاريخ: شنبه
4 خرداد
1392 ساعت: 21:36